X
تبلیغات
مسافر تاریکــــــــــــــــــــــــــــی

مسافر تاریکــــــــــــــــــــــــــــی

سلام

دلم برای اینجا تنگ شده بود  یه چند

 وقتی هست که سر نزدم درسام خیلی سنگینه اصلا وقت ندارم

 امروز هم اومدم که یه چیزی بگم و برم من توی یه سایت اهدای

عضو ثبت نام کردم از طریق یکی از دوستام متوجه شدم که همچین

 سایتی هست از شما می خوام برین اونجا و ثبت نام کنید

 مشخصاتتون رو وارد کنید بعد۴ یا ۵ ماه کارتتون میاد البته افراد زیر

 ۱۸ سال اگه خدایی نکرده اتفاقی براشون بیفته و بخوان

اعضاشونو اهدا کنن نیاز به رضایت پدر دارن طرح جالبیه حداقل ادم

میتونه با اهدای اعضاش به چند نفر  یه زندگی یه دوباره ببخشه من

 که خودم از وقتی ثبت نام کردم یه حال عجیبی دارم .راستی قبلش

 رضایت در و مادرتون رو بگیرین من خودم تا قبل از اینکه از مادر و

پدرم اجازه بگیرم  هر کاری میکردم نمیتونستم برم و ثبت نام کنم

هردفعه یه مشکلی پیش میومد ولی بعد از ۲ماه ثبت نام کردم 

 شما هم روش فکر کنید  اگه خواستید برید تو سایت ehda.ir و ثبت

 نام کنید تبلیغشم گوشه ی صفحه گذاشتم  

فعلا خداحافظ

 

نوشته شده در شنبه 1390/05/29ساعت 15:49 توسط مژگان|

 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای خوبم

عیدتون مبارک

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/01/01ساعت 1:26 توسط مژگان|

 

 

سلااااااااام به همه از اینکه تو این وبلاگ گروهی شرکت میکنم

 خوشحالم من فقط طنزشو میگم و بعضی وقتا دلتنگی هامو

خب عاشق همه شما  آرزو خانوم

 

راستی اینم وبلاگمه دوست داشتید بیاید خوشمل میشم

 

http://asirashghe.blogfa.com/

 

dl.p30island.com/Power2009/Sms/SMS-JOKE.jpg 

ای شیرجه رفته توی قندان

وی هیکل تو  "منارجنبان

ای "هشت بهشت "خوشگل من

 "دروازه ی دولت " دل من

در قلب منی ،قسم به سعدی

باقیش برای وقت بعدی ...

 

 

 

اولین جلسه ی کلاس بود، استاد اسامی بچه ها را یکی یکی می خواند،

رسید به اسم «بارانه». شخص مورد نظر را که پیدا کرد پرسید: واسه چی بارانه؟

دختر جواب داد: واسه اینکه روز تولدم بارون میومده !

برادر اهل دلی از ته کلاس گفت: خوبه اون روز آفتابی نبوده !!!

 

 

ترکه نصف شب میره دزدی ، یکدفعه صاحب خونه بیدار میشه  میگه : کیه ؟

ترکه میگه : هیشکی ، گربست ، بععع بععععع !!!!!

 

 

 

حیف نون می خواسته نماز بخونه، میگه:

الحمدلله رب العالمین… خدایا! سرتو درد نمیارم… ولاالضالین

 

 

 

 

از شب پرسیدم برای کسی که دوسش دارم چه بنویسم

گفت: بابا بگیر بخواب حوصله داری !

 

 

 

اتل متل گلابی ! دوستت دارم حسابی

نه شیر خشک ، نه شیشه ، دوستت دارم همیشه

 

 

 

کاش کسی تو دلم پا نمیذاشت

کاش اگه پا میذاشت دلم رو تنها نمیذاشت

کاش اگه تنها میذاشت ، ردپاشو روی دلم جا نمذاشت . . .

 

 

 

 

تو این دنیا تو این عالم / میون این همه آدم

ببین من دل به کی دادم / به اونی که نمیخوادم

دلم شیشه دلش سنگه / واسه سنگه دلم تنگه

پرستو و پونه و پردیس پریدن پشت پاترول و رفتن پیک نیک

توی راه پسته و پرتقال و پشمک و پنیر خریدند

یه دفعه پاترول با یه پیکان تصادف کرد و پنجره شکست و چرخ پنچر شد.

پاترول پنج تا پشتک زد پرت شد تو پرتگاه

تو هم بپر یه پتک پیدا کن بزن تو سرت

تا دیگه این پرت و پلاها رو تا آخر نخونی!

 

 

 

 

یاد اون روزها بخیر. وقتى من بچه بودم، مادرم یک تومن به من مى داد

و مرا به فروشگاه مى فرستاد و من با ٣ کیلو سیب زمینى

دو بسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چاى

و دوازده تا تخم مرغ به خانه برمى گشتم. اما الان دیگه از این خبرها نیست !

همه جا توى فروشگاه ها دوربین گذاشته اند!

 

 

 

غضنفر می ره جبهه بعد از ۲ روز برمی گرده.میگن چی شد اینقدر زود برگشتی؟ «
میگه: بابا اونجا به قصد کشت تفنگ بازی می کنن

 


 

جیگرتو گاز گاز ! لپتو  ماچ ماچ ! لبتو میک میک ! چشماتو آخ آخ !

دیوونتم وای وای !

به خودت نگیر بای بای !!!

 

نوشته شده در شنبه 1389/08/29ساعت 21:22 توسط آرزو|


سلام به تمام دوستاي گلم اميدوارم كه حال همه تون خوب باشه

اول ازهمه از اونايي كه نظر گذاشتن و من نتونستم جوابشون رو بدم خيلي خيلي خيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلي معذرت مي خوام

از اين به بعد هم به علت نزديك شدن به امتحانات هفتگي ماهانه ميان ترم و ترم نمي تونم مطلبي ارسال كنم و فقط ميام و تا اونجايي كه تونستم جواب نظرات زيباتون رو ميدم

راستي داشت يادم مي رفت مي خواستم ازتون تقاضا ي همكاري كنم و اين وبلاگ رو يه وبلاگ گروهي كنم هر كسي كه تمايل داشت نظر خصوصي بذاره و بهم خبر بده

منتظرتون هستم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي تا هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي

نوشته شده در جمعه 1389/08/28ساعت 13:21 توسط مژگان|

سلام دوستای عزیزم امیدوارم همتون خوب باشید  حوصله ی  نوشتن  ندارم فقط اومدم بگم اگه می خواید  یه منبع درامد داشته باشیم   قسمت کنار صفحه زیر تبلیغات یا در پیوند ها روی لینک عضویت سیستم کلیک کنید و عضو بشید  و کدش رو توی وبلاگتون بذارید تا با هر کلیک مقداری پول بگیرید تا به ۲۹ هزا ر تومان برسد و اون موقع می تونید در خواست کنید که به حسابتان  واریز کنند

نوشته شده در پنجشنبه 1389/07/01ساعت 15:32 توسط مژگان|

 

اين سايت خواهرمه 12ساله شه اسمش مرجانه برین سر بزنین

www.white-snow.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه 1389/06/24ساعت 21:49 توسط مژگان|

 

شروع

تاچند وقت پيش فقط يك اسپرم مجرد و الاف بودم اما از امروز كه زندگي مشتركم را با تخمك شروع كردم .همه چيز برايم هدفمند شده است . براي مسكن فعلا رحم را براي چند ماه اجاره كردم ...البته به محض تمام شدن مهلت صاحب خانه من را بيرون مي اندازد و تمام وسايلم را هم مي اندازد تو ي كوچه

اظهار وجود

هنوز كسي از وجودم خبر ندارد نمي دانم با اين چندتا سلول محدود اصلا مي توانم اظهار وجود كنم يا نه هر چند ساعت يك بار تا مي خواهم سلول هايم رو بشمارم همه از وسط تقسيم مي شوند و حساب و كتابم رو بهم مي ريزد

اقا يا خانم مسئله اين است

با توجه به اينكه هنوز جنسيتم مشخص نشده و نمي دانم بعدا اقا هستم يا خانم توصيه مي كنم مرا اغا فرض كنيد

ياد اموات

امروز بعد از ظهر را اختصاص داده ام به ياد كردن از اموات اين كار هم نشان دهنده مرام و معرفتم ام است و هم اينكه باعث مي شود حوصله ام سر نرود چون دارم در ذهنم از همه ي چند ميليون خواهر و برادر ناكام ام به طور جداگانه ياد مي كنم.

جوجه اردك زشت

هنوز يك توده سلولي نامشخص و بي هويتم و كاملا مطمئن نيستم كه چي يا كجا هستم... نكند وقتي به دنيا امدم بفهمم كه به جاي رحم در تخم مرغ زندگي مي كرده ام

سفر به سرزمين ناشناخته

راستي اكر بخواهيم به دنيا بياييم بايد ويزا بگيريم ؟... از الان گفته باشم اگر قرار باشد در بدو تولد از من انگشت نگاري كنند به نشانه ي اعتراض همين جا تحصن مي كنم و بيرون نمي ايم

زندان

گاهي وقتا فكر ميكنم مگر چه كار بدي كرده ام كه مرا به تحمل يك حبس نه ماهه در انفرادي محكوم كرده اند ؟البته بين خودمان باشد حبس را به اجراي حكم كور تاز ترجيح مي دهم !

فرق اينجا با انجا !

داشتم با خودم فكر مي كردم سواي مباحث فيزيو لوژيك اگر قرار بود ما جنين ها به جاي رحم مادر در جايي از بدن پدر ها زندگي مي كرديم چه اتفاقي مي افتاد :

*احتمالا در همان هفته ي اول حوصله شان سر مي رفت و سزارين مي كردند

*كشوي ميزشان را از طريق هل دادن با شكمشان مي بستند

*اگر ويار مي كردند باعث بوجود امدن قحطي مي شوند

*به خاطر بي توجهي تا لحظه ي زايمان هم سراغ دكتر نمي رفتند و احتمالا در اداره يا دستشويي وزن حمل مي كردند

* به جاي پوشيدن لباس راحت كمربند شان را محكم تر مي بندد تا بزرگي شكمشان مشخص نشود !

*اگر بچه ي تو شكمشان لگد بزند انها فورا توي سرش مي زدند تا ادب شود

اكران

سلول هاي بدنم مثل فيلم هاي غير مجاز به سرعت در حال تكثير است با همين روند اگر پيش بروم تا چند ماه ديگر اماده ي پخش مي شوم !

روز...

اميدوارم روز تولدم اول مهر نيفتد وگرنه تا وقتي عمر دارم هيچ كس از رسيدن روز تولدم خوشحال نخواهد شد

بلوتوث

امروز موقع سونگرافي هرچه براي خانم دكتر دست تكان دادم كه از من عكس نگيرد .نغهميد . الان حسابي نگران شده ام ميترسم مبادا عكس هايي كه از من گرفته اند پخش شوند چون از نظر پوشش اصلا در وضيت مناسبي نبودم

برعكس

از نحوه صدا هايي كه از بيرون به گوشم مي رسد و تصاويري كه از طريق ذهن مادر دريافت مي كنم به يك نكته جالب پي بردم :ادم ها بعد از تولد همگي سر وته ايستاده اند!

زندان رحم

از بس اسامي ويكتوريا و جرونيمو و اين چيز ها شنيدم دارم ديوانه مي شوم هر كجا كه مادر مرا با خود مي برد ميشنوم كه همه دارند از همين سريال صحبت مي كنند البته براي مني كه نمي دانم جريانشان چيست اوضاعكمي اعصاب خوردكم است...خدايا ديگر خسته شدم پس كي از اين زندان رحم خلاص ميشوم؟... راستي سريال فرار از زندان را نداريد؟!

اعتماد سازي

امروز را گذاشته بودم براي گشت و گذار . براي گردش مي خواستم بروم به اين طرف و ان طرف سر بزنم اما مادر كه نگران گم شدن من است چنان با بند ناف مرا بسته كه نمي گذارد دور شوم

ژن بازي

امروز از شدت بي كاري با زن هايم لگو بازي ميكردم . مي خواستم چندتا ژن به درد به خور براي خودم رديف كنم !به طور تصادفي زن چاقي درست شد اما حالا هر كاري مي كنم نمي تونم حذفش كنم ... گاهي وقتا بي كاري كار دست ادم مي دهد !

موج مكزيكي

فكر كنم اينكه بعضي وقت ها حسابي قاط مي زنم ناشي از امواج موبايل باشد . مادرم ؛نمي شود به احترام من كمتر اس ام اس بازي كني ؟! فدا روز اگر نوار مغزيم مملو از موج هاي مكزيكي بود، تقصير خودت است ...!راستي از پارازيت ها چه خبر؟!

سكوت سر شار از نا گفته ها ست

از بس به خاطر سكوت اينجا عقده اي شده ام كه تصميم گرفته ام به محض تولد فقط جيغ بزنم تا تخليه شوم!

حذف يارانه ها(1)

قبض ابم چند رقمي امده .... نكند انشعاب ام را قطع كنند؟!

حذف يارانه ها(2)

مي ترسم اگه دندان در بياورم بلافاصله برايم قبض گاز بفرستند!

جغرافياي بدن

فكر مي كنم در قطب جنوب بدن به سر ميبرم چون در 6ماه گذشته اينجا شب بود ه است!

رخصت

خب كم كم بايد غزل خداحافظي را بخوانم و گلويم را اماده كنم. مي خواهم چهار گوشه رحم راببوسم وبا لگد ي رخصت بخواهم.

مادرم ممنونم...ديگر مزاحم نمي شوم!

نفس اخر

كمي استرس دارم .همين طور كه به لحظه ي خروج نزديك مي شوم قلبم تند تر مي زند

همه چيز دارد از يادم مي رود و احساس مي كنم بعدها چيزي از اينجا بخاطر نياورم ...اخ ! يكنفر از يكجايه بدنم گرفته و دارد به زور مرا به سمت بيرون ميكشد ...

اهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي من كه هنوز حرفايم تموم نشده؟...!

نوشته شده در سه شنبه 1389/06/23ساعت 18:42 توسط مژگان|


روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر
نوشته شده در جمعه 1389/06/12ساعت 19:31 توسط مژگان|

 

کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضا می کنند ، انسان های منطقی هستند .
کسانی که بر عکس عقربه های ساعت امضاء می کنند دیر منطق
را قبول می کنند و بیشتر غیر منطقی هستند .
کسانی که از خطوط عمودی استفاده می کنند لجاجت و پافشاری در
امور دارند .
کسانی که از خطوط افقی استفاده می کنند انسان های منظّم هستن
د .

کسانی که با فشار امضاء می کنند در کودکی سختی کشیده اند .
کسانی که پیچیده امضاء می کنند شکّاک هستند .
کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می نویسند خودشان را در فامیل برتر می دانند .
 
کسانی که در امضای خود فامیل می نویسند دارای منزلت هستند .
کسانی که اسمشان را می نویسند و روی اسمشان خط می زنند شخصیت خود را نشناخته اند .
کسانی که به حالت دایره و بیضی امضاء می کنند ، کسانی هستند که
می خواهند به قله برسند
نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/28ساعت 16:26 توسط مژگان|

 

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

 

 یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!

   

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

   

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

   

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!

  

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

  

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

  

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند! 

 

یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

  

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!

  

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/28ساعت 16:20 توسط مژگان|



Design By : ShabGozar.com

امكانات سايت